به حسام بلاگ خوش آمدید

 

به نام خداوند جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین

خداوند بخشنده‌ی دستگیر

کریم خطا بخش پوزش‌ پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت

به هر در که شد هیچ عز‌ّت نیافت

سـر پادشاهان گـردن فـراز

به درگاه او بر زمین نیاز

نه گردن‌کشان را بگیرد به فور

نه عذر آوران برآند به جور

وگر خشـم گیرد ز کردار زشت

چو باز آمدی، ماجرا در نوشت

اگر بـا پـدر جنگ جوید کـسی

پدر بی‌گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش،راضی‌نباشد زخویش

چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نباشد به کار

عزیزش ندارد خداوندگار

وگر ترک خدمت کند لشکری

شود شاه لشکرکش از وی بری

ولـیکـن خـداوند بـالا و پـست

به عصیان در رزق بر کس نبست

ادیمِ زمین ســفره‌ی عام اوست

براین خوان یغما چه دشمن چه دوست

پرستار امرش همه چیز و کس

بنی آدم و مرغ و مور و مگس

چنـان پهن خوان کرم گسترد

که سیمرغ در قاف، قسمت خورد

بـه درگـاه لطف و بزرگیـش بر

بزرگان نهاده بزرگی ز سر

نه ‌مستغنی ‌از طاعتش پشت کس

نه بر حرف او جای انگشت کس

قـدیـمی نـکوکار نیکی پسنـد

به کلک قضا در رحم نقش بند

دهد نطفه را صورتی چون پری

که کرده است بر آب صورتگری ؟

نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ

گل لعل در شاخ پیروزه رنگ

ز ابـر افکنـد قطـره‌ای سوی یم

ز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکم

از آن قـطره لـؤلـؤی لالا کـند

وز این، صورتی سرو بالا کند

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهـم

نه در ذیل لطفش رسد دست فهم

نه ادراک در کنه ذاتش رسید

نه فکرت به غور صفاتش رسید

نه هر جای،مرکب توان تاختن

که جاها سپر باید انداختن

وگر سالـکی محـرم راز گشت

ببندند بر وی در بازگشت

کسی را در این بزم ساغر دهند

که داروی بیهوشی‌اش در دهند

کسی ره سوی گنج قارون نبرد

و گر برد، ره باز بیرون نبرد

بمردم در این موج دریای خون

کزو کس نبرده است ‌کشتن برون

کسانی کز این راه بـرگشته‌اند

برفتند بسیار و سرگشته‌اند.

www.he-motesadi.persianblog.ir

/ 0 نظر / 16 بازدید